من اصولاً آدم خیلی جَوگیری هستم. میگیرمش و ولش میکنم. مثلا بعد از خواندن کتاب «پیرمرد و دریا» دوست داشتم ماهیگیر شوم. بعد یادم آمد که نزدیکترین دریا به من در فاصلهی حداقل ۷۰۰ کیلومتری قرار دارد. که تازه در آن هم صید صنعتی انجام میشود و دیگر ماهیها هم پفیوزتر از این حرفها شدهاند که به قلاب کسی بچسبند!
یا مثلا بعد از دیدن فیلم «million dollar baby» دوست داشتم بوکسور شوم. رفتم کیسه بوکس و دستکش بوکس سفارشم. کیسه بوکس را از بارفیکس متصل به چهارچوب اتاق آویزان کردم، و سعی کردم با ژست محمدعلی کلی، به آن مشت بزنم. برآیند؟ دستهایم درد گرفت و رهایش کردم.
مثال های زیاد دیگری هم وجود دارد. مثلا یک مسابقه دیدم از سرعت پرواز پرندههای شاهین. دلم خواست یک شاهین دستآموز داشته باشم که برود تمام شاهینهای دیگر را پشت سر بگذارد و برگردد بنشیند روی دستم! بعد یادم آمد که اورنیتوفوبی دارم. (میدانم خیلی باکَلاسم. یعنی ترس از پرندگان، گنجشک تا شترمرغ)
خلاصه که جَو اینطوری است! جولان میدهد که آدم برود و آن را بگیرد. اصلا من همین الان هم جَو گرفتهام! جَو گرفتن اصلا کار خوبی نیست. پسندیده نیست، عمل صالح نیست. ناپسند و نکوهیده است. تا میتوانید جَو نگیرید. بگذارید سگ شما را گاز بگیرد، شما سگ را گاز بگیرید، اما جَو نگیرید.
جَو، جیز است!
برچسب:
نویسنده: حامد عابدی