از جاواد که خودم باشم بخواهم خدمتتان بگویم، باید عرض کنم که چندین ماهاست دانشجو گشته و این مدت کوتاه در نظر بسی طویل تر مینماید. در مسیر تبریز - بناب در حال تردد هستیم، جهت یادآوری و ثبت اینجا هم مینویسم که در این تاریخ بلیط بناب به تبریز ۸۵ هزار تومن ناقابل است و تبریز به مراغه هم ۹۸ هزار تومن است. هر وعده ناهار را در سلف به بها ۱۰ هزار تومن میگیریم. غذاها تعریفی ندارد ولی اولا دانشجو هستیم و دوما جاواد بجز سنگ همه چیز میخورد، آن هم چون معدهاش به پت پت میافتد و قابلیت هضم جامعش را ندارد از سنگ امتناع میکند.
از جابر بگویم که اکنون از نظر شمار و تعداد ترم یک پیرهن بیشتر از ما جر دادهاست، ترم دو را تمام نکرده روپوش سفید میپوشد و انتظار دارد دکتر صدایش بزنیم، به رویش هم نمیآوریم که روانی بودن با دکتر بودن ارتباطی ندارد. منظورم از روانی بودن، روانشناسی نیست، همان منظوری است که نباید. ما که خودمان را آمپول زن خطاب میکنیم، از ما انتظار نداشته باشید باقی را نقد و تخریب نکنیم. در ضمن آقای دکتر بیشتر از پیش به تاهل و تشکیل خانواده نزدیک شدهاند و خانوادهاش نیز از همین الان من را دعوت کردهاند و گفتهاند که best man دکتر باشم. من هم برای قبول این لطف، قول یک دختر مناسب و متین را از مادر ایشان گرفتم و گفتند من را هم بعد از جابیر با رعایت پروتکلهای مربوطه مزدوج خواهند نمود.
از جابار بگویم که آقا دو برابر شدهاند، خودش که میگفت ۵ کیلو ناقابل اضافه کردهاست اما در واقع ۱۵ و شاید ۲۵ مینمود. یک دویست و جیش س د زیر پا انداختهاست و تویش جا نمیشود، ۲۰۶ ذاتا ماشین کوچکیاست، حال تصور کنید جابار با ۲ متر قد سوارش شدهاست، البته دیگر در صندلی عقب راننده نمیتوان نشست، چون آنقدر صندلی را عقب میدهد که به عقب میچسبد؛ اصلا در مواجهه اول من فکر کردم صندلی جلو را از جایش در آورده و رفته صندلی عقب نشستهاست، البته خطای دید بود.
از جلال بگویم که صفر صفر اصلاح نموده بود و بوس کردنی شده بود. همان brainrot ایاست که قبلا نیز بود، موسیقیهایی از میکس brainrot های ایتالیایی شامل بربرپاتاپیم و باقی نانسنسها پلی مینمود. ظاهرا پشت کنکور مانده ولی در واقعیت کنکور در پشت او مانده، امیدواریم که باری امسال حاصل مد نظر و مطلوب را بگیرد.
از جعفر چخبر؟ آقا در منطقه کرد نشین مذکور دوستان کافهای یافتهاست و وقت ویزیت به ما نمیدهد، البته تبریز بود ولی میانترم داشت پس گفت فرصت آمدن ندارم، ما نیز آرزوی موفقیت برایشان کردیم.
حال شرح این دیدار به چه شکل بود؟ جابار و جابیر و جلال از صبح بیرون زده بودند و با کمپ کردن در نواحی نزدیک به ترمینال منتظر فرود هواپیمای حامل من از بناب بودند، در خلل این انتظار میوه هایی از قبیل پرتقال و موز و هندوانه نوش جان فرموده بودند و برای ناهار هم دور هم در منقلی جوجه های مرینیت شده را کباب کرده بودند، هر چند که من نبودم و کوفتشان بشود، ولی خب نوش جانشان.
پس از ساعاتی چند به تبریز رسیدم و دوستان نیز با ماشین دختربازی(۲۰۶) جابار به استقبال اینجانب آمدند. شتابانا و بدون معطلی یک فقره موز را وارد حلق من نمودند که به مستند فیلم آن نیز موجود میباشد. به زور در ماشین جا شدیم و با هزار سلام و صلوات و نذر و نیاز و ولگردی های فراوان به رانندگی نوپای جابار به پارک سیزده آبان رسیدیم، شتابانا اتراق نموده و باقی هندوانه را نفله نمودیم. شتابانا جمع و جور کردیم و به سمت خانهها راه افتادیم، در راه دکتر ما را بستنی مهمان نمود و داد دستمان تا بلیسیم و تماشا کند و لذت ببرد. و بعدش نخود نخود و هر که برفت خانه خود. البته به یاد قدیم ندیمها موسیقی فونک پلی نموده و لذت بردیم، جابار نیز سر هر پیچ صدای آهنگ را کم میکرد چون پیچیدن برای شوفری نوپا چون وی کاری ملزم توجه و تمرکز بود.
همین بود، به ظاهر شاید اتفاق خاصی رخ نداد، ولی تبهروز دیداری بود که برای جورابچیلار بسی ارزشمند و دلانگیز بود.
جایتان خالی.
برچسب:
نویسنده: حامد عابدی